تبلیغات
forever together - کابـــــــوس شیرین!!!
کابـــــــوس شیرین!!!

سلام!

در ادامه با اون عکسی که مهدیه گذاشت درباره اینکه: «من دوس دارم با دوستام تو یه خونه زندگی کنم!!!» خواستم بگم که خب این که اصلا غیر ممکن نیست دوستان! مگه ما دیویم که نتونیم تو یه خونه معمولی کوچول موچولو زندگی کنیم؟ فقط از الان دو دقیقه سکوت اعلام میکنم برای اون بدبختی که ما قراره تو خونش زندگی کنیم(با وضعیت جیبامون و قیمت سر به افلاک گذاشته خونه خودتون تصور کنین!) !!! و یه ده بیست دقیقه ای برای اون خونه بدبخت!

خب این دقیقا مثل یه کابوس شیرین میمونه!  که دیگه شیرینیش دل آدمو میزنه! و من میخوام یه روز از این کابوس شیرین رو براتون شرح بدم....:

از خواب بلند میشم و درحالی که هنوز چشامو باز نکردم با خودم فکر میکنم: از کی تا حالا به این درجه از معنویت رسیدم که بدون آلارم گوشیم از خواب بلند میشم؟؟!!! و طبق معمول، دستم میره به سمت گوشیم . بعد از دیدنش  به این نتیجه میرسم گوشی بدبخت من خودشو خفه کرده تا من یه بار عین آدمیزاد از خواب پاشم که همیشه ام ناامید میمونه! و با یک داد ماورای سبز فسفری!!( قرمز چیه؟ دیگه خز شده!) میگم: هووووووووووووووووووووووووووووی مهدیهههههههههههههههههههههههههه ، رویااااااااااااااااااااااااااااا خبر مرگتون بلند شین ساعت یک و نیم ظهرهههههههههههه!!!

مهدیه میگه: خب الان چکار کنم؟! طبق رکورد های قبلیم هنوز که چیزی نخوابیدم و...

-خفههههههههه! بسه نه دیشب شام درست درمون خوردیم نه امروز صبحونه و نه ناهار داریم! بپاش یه چیزی بپز دیگهههه! فک کنم معدم تجزیه شده!!

رویا میگه: بروبچ بیخیال من که دیشب عین جغد بودم هیچ نخوابیدم! امروزم جمعس و کلاس ملاس نداریم! خدا ارواح جمعه در گذشته رو رحمت کنه! سپیده ببند بگیر بخواب دیههه!

-خب احمقکم مشکل اینه که امروز جمعسسسسسس!هیچ فکر کردین ادما روز جمعه چکار میکنن؟درساشونو میخونن، تکالیفشونو  انجام میدن، خونشونو تمیز میکنن! یه جوابیم به فریاد های بی پاسخ مونده معدشون میدن! د بلند شین دیگهههه وگرنه با اون گالنه که توش پر آبه و بغل دسشوییه یه سلام احوال پرسی خواهید داشت!

دیگه به هزار بدبختی و جیغ و داد من از خواب بلند میشیم و شاد و سرحال خودمون رو آماده یک صبح جمعه با نشاط(فک کنم ظهر مایل به عصر مناسب تر باشه!!!) میکنیم!

رویا که انگار ری استارت شده باشه طی یک اقدام بی نهایت فداکارانه تصمیم میگیره مارو از شر بوی گربه مرده ای که توی خونه پیچیده خلاص کنه!(که از جورابای من و لباس های مهدیه که گوشه ی اتاق تلنبار شدن استشمام میشه!) البته همچین فعالیتم نمیکنه هاااا!!! فقط همشونو بلند میکنه و با دستکش میریزه توی یه تشت قرمز توی حیاط!(اخه نکه وضعیت اقتصادی یکم داغونه، بودجمون به ماشین لباس شویی نمیرسه!) تا بعدن خودمون یه چنگی بهشون بزنیم و آب بگیریمشون! و بعدش شروع میکنه با اسپری سوسک کش خونه رو معطر کردن!( از بوی گربه مرده بهتره! و درضمن رویا انقدر دست و دل باز نیس که از ادکلناش مایه بزاره! منم که فقط عطر حرم میزنم! یه ذره ترکیب شدنش با بوی گربه مرده ناخوشاینده! احتمال خفگی وجود داره!)

یهو گوشی مهدیه شروع میکنه به زنگ خوردن و مهدیه جواب میده.بعد از چند دقیقه صحبت( که من و رویا با روش های استراق سمع سازمان امنیت آمریکا هم نمیتونیم چیزی  بشنویم بس که این بشر در این مواقع سایلنته!) یهو شروع میکنه به ادا در آوردن: الو؟...مامان؟؟؟الو مامان صدا نمیاد...و زرتی قطع میکنه!

و در مقابل چشمان از تعجب گرد شده من و رویا میگه: یا اکثر امام زاده ها!!! بچه ها وصیتتاتونو رو کنید که  در آینده نزدیک به دیار باقی متشرف خواهیم شد!

من و رویا همزمان: چی شده؟؟( اونقدر لحن این مهدیه خطرناک شده که بیخیال کشیدن موهای هم میشیم!!!)

مهدیه: الان مامانم زنگید. گف با خانواده رویا اینا و برادر گرام سپیده و خانواده محترمشون!! دارن راه میفتن که بیان اینجا به ما سر بزنن!!!!!!

من و رویا دوباره همزمان :نههههههههههههههههههههههههههههه!

مهدیه: در نهایت تأثر چراااا! عاقا اگه اینجارو اینطور ببینن من از زندگی با شماها که هیییییچ، از زندگی با خونواده خودمم محروم میشم!!!!

رویا: مامانم این خونه رو با ما سه تا یه جا آتیش میزنه!!!

من: من از خونواده طرد میشم!!!!!! میدونن شلخته ام اما نه با این وضوح!!!!

رویا: فک کنم الان باید به طور جدی دنبال روش های خودکشی با درد کم و امکانات کمتر  بگردیم!

یهو رگ اراده ئولیستی من باد میکنه و میگم: ینی چیییی؟ نا سلامتی ما نخبه های این مملکتیم خبر مرگمون!!!یه خونه کوچیکم نمیتونیم تمیز کنیم؟

مهدیه: یه خونه کوچیکو چرا اما یه خونه کوچیک با یه لایه به ضخامت پنج سانت از آشغال رو نه!

-ولی ما میتونییییم! ما کسایی بودیم که جزوه های فیزیک یه سالو یه شبه میخوندیم و امتحان رو به بهترین نحو ممکن میدادیم!! حالا نتونیم اینکارو بکنیم؟ به فرمان من، خبـــــــــــر داااااااااااااار!

مهدیه: با این مثالت قشنگگگ امیدوار شدم!!!نا سلامتی من خودم یه زمان برای تمیز کردن اتاقت بهت راهکار میدادما!!

رویا: منم پیرو جمعم!

-آهاااا اینه دوستان! پس پییییش به سوی مقابله با غول تمیز کردن خونه!!!

بعد دو قدم یهو وایمیستم و میپرسم: راستی اینا کی میرسن؟

مهدیه: اگه الان راه افتاده باشن دیگه دم غروب میرسن.

رویا: پس بزنید  بریم!

 

به معنای واقعییییی کلمه پخش میشم روی مبل! از ظهر تا حالا بکوب داریم جون میکنیم!!!! دیگه نفسمم بالا نمیاد!

-وای خدا! توی کلللل این عمر گهرباری که از خدا گرفتم تا الان انقدددد کار نکرده بودم!!! ینی اگه یبار دیگه یدونه آشغال تخمه هم بندازین زمین تیکه بزرگتون گوشتونه!!!

رویا: بچه ها میگم مطمئنین اینجا خونه ماست؟؟ حتی موقع خریدشم اینطوری نبودا!!!!

مهدیه: به جای حرف زدن بپاشین برین سر و وضعتونو مرتب کنین که الان دیگه میرسن!

رویا: بچه ها فقط یه چیزی...اینا شام نمیخوان؟؟؟

مهدیه: پووووووووووووووفففففففففففففففففففففففففففففففف! من که دیگه جون ندارم شمام بخواین شام درس کنین تلفات جانی میدیم! مجبوریم دوباره از کیف پولامون مایه بزاریم!

درحالی که مهدیه به سمت گوشیش میره تا برای پونصد و شصتمین بار مزاحم رستوران سر خیابون بشه منو رویا هم میپریم تو اتاق و تند تند دوش میگیریم شرروع میکنیم بعد از دو دهه و اندی یه دستی به سر و رومون کشیدن!( فک کنم اون عکسه اینجا جواب بده! تازه اونم به علت کمبود وقت!!)

-بچه ها جان من بیاین سوتی موتی ندینا!!!کلا سکوت پیشه کنین!

مهدیه و رویا: اوکی!

با صدای زنگ رویا یه جیغ ماروای یاسی میزنه و مهدیه میپره سمت در!

                                                                  ***

من و رویا و مهدیه روی یه مبل سه نفره نشستیم و زل زدیم به خانواده ها که در حال کند و کاو خونه ان تا بلکه یه مدرک جرمی پیدا کنن!!آقایون رفتن توی حیاط نقلی خونه و خدا خیییر بده خانمارو که دارن یخچالمونو پر میکنن!!آیه ( برادرزاده بنده!) هم که درحال اکتشاف اینور و اونور خونس!

رویا میگه: سپیده حواست به من باشه یه وخ از شدت خستگی سقوط نکنم!!!

مهدیه: ده فصل ریاضی و فیزیک میخوندم انقددد خسته نمیشدم!!!

-....

مهدیه یه دونه میزنه پس گردن من و میگه: مرگ من الان غش نکن جون مرده جمع کنی ندارم!

بالاخره وقت شام میشه و ما که تا اون موقع جز سلام و احوال پرسی کاری نکرده بودیم(ینی نزاشتن!!!!) سر میخوریم سر سفره و عیییین این قحطی زده ها حمله میکنیم به سفره!هرکی مارو میدید فکر میکرد از آمازون فرار کردیم اومدیم اینجا!

بالاخره بعد از شام خانواده های محترم رضایت میدن و تشریفشون رو میبرن!اماهم بالافاصله  سه تایی پخش زمین میشیم و فقط مهدیه به خودش زحمت میده برقارو خاموش کنه! بعد از یکی دو دقیقه که چشام تازه گرم شده رویا جیغ میزنه و میگه: واااااااااااااااااااااااای خــــــــــــــــــــــــــاک به ســـــــــــــــرم!بچه ها بیچاره شدیــــــم!

من و مهدیه: چه مرگته؟

رویا:مامانینا یه سطل ترشی آورده بودن چون قبلیه تموم شده بود! جلو در که خواستن برن سطل قبلیه رو برداشتن و گذاشتن توی ماشین که ببرنش!!!!

مهدیه: خب الان مشکل کجاس؟؟؟

رویا:من اون تشت قرمزه که لباسا و جورابا توش بودنو خالی کردم توی سطل خالی ترشی!! اخه جای دیگه ای به ذهنم نرسید!!!!


خب دیگه  منم و تخیلات قشنگم!



[ دوشنبه 23 شهریور 1394 ] [ 11:16 ب.ظ ] [ Aurora ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه